بررسی تحولات افغانستان
آیا افغانستان در آستانه ورود به مرحلهای تازه از تقابلهای مسلحانه قرار گرفته است یا آنچه امروز از فعالیت جبهههای مخالف طالبان گزارش میشود، بخشی از یک آرایش امنیتی جدید در سطح منطقه است؟ طی ماههای اخیر، اعلام انجام حملات از سوی چند جبهه کمتر شناختهشده، بار دیگر نگاه تحلیلگران امنیتی را متوجه تحولات افغانستان کرده است. همزمانی اعلام موجودیت این گروهها، گستردگی جغرافیایی عملیات ادعایی آنان و تفاوت الگوی فعالیتشان با تجربه تاریخی گروههای مسلح افغانستان، پرسشهای مهمی را درباره منشأ، ظرفیت سازمانی و اهداف واقعی این جبههها ایجاد کرده است.
تجربه چهار سال گذشته نشان داده است که پس از استقرار طالبان، امکان فعالیت نظامی برای مخالفان این گروه به مراتب محدودتر از دوره جمهوریت بوده است. از این رو، ظهور بازیگران جدید در شرایطی که ساختار امنیتی طالبان از انسجام بیشتری برخوردار است، نیازمند تحلیلی فراتر از روایتهای رسمی و رسانهای است. این یادداشت با بررسی روند شکلگیری جبهههای مخالف طالبان، وضعیت میدانی آنان و فرضیههای موجود درباره عوامل مؤثر بر ظهور گروههای جدید، تلاش میکند تصویری واقعبینانه از تحولات اخیر افغانستان ارائه دهد.
بعد از سقوط جمهوریت، طی چند ماه ابتدایی حدود 17 جبهه مسلح علیه طالبان اعلام موجودیت کرد. این اقدام ناشی از برداشتهای برخی از رهبران و فرماندهانی بود که بر این باور بودند، فضای امنیتی افغانستان همانند دوره جمهوریت خواهد بود و در خلأ ناشی از ضعف امنیتی، فرصت فعالیت وجود دارد. برخی از این جبههها هم ناشی از فرصتطلبی بود و این تصور وجود داشت که میتوان با امکانات مالی پروژههای سودآوری گرفت. در چنین فضایی، حدود 17 جبهه اعلام موجودیت کرد؛ از آن جمله، جبهه مقاومت ملی افغانستان، جبهه آزادی افغانستان، تحریک اسلامی ملی و آزادی افغانستان، جبهه ملی آزادگان افغانستان، جبهه وطندوست، جبهه ملی جمهوریت، ببرهای آزادی ترکستان، جبهه آزادی و مردمسالاری افغانستان، جبهه آزادیخواهان نورستان غربی، قطعه گرگ و جبهه ترکستان جنوبی.
در آن مقطع، بسیاری از ناظران تصور میکردند که تجربه افغانستان پس از سقوط کابل، مشابه تجربه سالهای پس از سقوط حکومت دکتر نجیبالله یا حتی سالهای نخست جمهوریت خواهد بود؛ یعنی ساختار امنیتی جدید برای تثبیت اقتدار خود با چالشهای فراگیر روبهرو میشود و این وضعیت، فرصت لازم را برای گسترش فعالیت جبهههای مخالف طالبان فراهم میکند. با این حال، روند تحولات میدانی نشان داد که این برآورد چندان با واقعیت منطبق نبود.
در واقعیت اما، طالبان با اقتدار نظامی و امنیتی، توانست فضا را در اختیار بگیرد و عملاً فقط دو جبهه، یعنی جبهه مقاومت ملی افغانستان به رهبری احمد مسعود و جبهه آزادی افغانستان به رهبری یاسین ضیا باقی ماندند. این دو جبهه نیز حتی با محدودیتهای جدی مواجه شدند و دامنه فعالیت آنها در جغرافیای قومیشان مسدود شد و به تدریج از جغرافیای بومی خود نیز رانده شدند. با این حال، این دو مجموعه همچنان توانستهاند فعالیت خود را تا امروز حفظ کنند و مهمترین جبهههای مخالف طالبان به شمار میروند.
واقعیت آن است که طالبان طی چهار سال گذشته، برخلاف بسیاری از پیشبینیهای اولیه، توانستند با ایجاد یک شبکه امنیتی متمرکز، مانع شکلگیری هستههای متعدد مقاومت شوند. همین مسئله سبب شد برخلاف دوره جمهوریت، امکان سازماندهی عملیاتهای گسترده برای مخالفان این گروه به شدت کاهش یابد. بنابراین هرگونه تحول جدید در حوزه فعالیت جبهههای مخالف طالبان، باید با در نظر گرفتن این واقعیت امنیتی مورد ارزیابی قرار گیرد.
جبهههای مخالف طالبان و ظهور بازیگران تازه
در ماههای اخیر دستکم سه جبهه از انجام حملاتی علیه نیروهای طالبان خبر دادهاند. «جبهه ملی نگهبانان افغانستان»، «جبهه ملی استقلال افغانستان» و «جبهه جمهوریت افغانستان» که پیش از این هیچ نام و نشانی از آنها در افغانستان وجود نداشت، اکنون از حملات متعدد در نقاط مختلف افغانستان خبر میدهند.
صرفنظر از میزان صحت این ادعاها، ظهور همزمان این گروهها از منظر مطالعات امنیتی قابل توجه است. در شرایطی که طی سالهای گذشته تنها چند جبهه مخالف طالبان توانسته بودند فعالیت مستمر خود را حفظ کنند، اعلام حضور سه مجموعه جدید در فاصله زمانی کوتاه، این پرسش را مطرح میکند که آیا افغانستان وارد مرحله تازهای از سازماندهی نیروهای مخالف شده است یا این تحولات ریشه در متغیرهای بیرونی دارد.
چند نکته در ارتباط با فعالیت این جبههها حائز اهمیت است. نخست، تأسیس یا شروع فعالیت آنها در یک بازه زمانی نزدیک به هم است؛ این همزمانی در زمان سقوط جمهوریت شاید توجیهی داشت، اما در شرایط فعلی تنها یک توجیه احتمالی دارد که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد.
نکته دوم، گستردگی فعالیت هر یک از این جبههها است. تقریباً هر کارشناس حوزه افغانستان میداند که بحث قومیت و جغرافیا، دو عنصر اصلی در تشکیل هر حزب سیاسی یا جبهه نظامی در افغانستان محسوب میشوند. تقریباً اکثریت احزاب و جبهههای نظامی بر پایه این دو عنصر شکل گرفتهاند و همین امر موجب شده است که حوزه نفوذ و فعالیت آنها نیز عمدتاً محدود به جغرافیای قومی یا اجتماعی خود باشد. این ویژگی، یکی از مهمترین مشخصههای ساختار سیاسی و امنیتی افغانستان در چند دهه گذشته بوده است.
از این رو، زمان تأسیس، آغاز فعالیت و همچنین گستردگی جغرافیایی عملیات ادعایی این سه جبهه، پرسش اساسی دیگری را مطرح میکند؛ چرا این جبههها متفاوت از سایر گروههای افغانستان عمل میکنند؟ چرا همگی در یک مقطع زمانی خاص سربرآوردهاند و چگونه توانستهاند، با وجود محدودیتهای امنیتی موجود، دامنه فعالیت خود را به مناطق مختلف افغانستان گسترش دهند؟ در پاسخ به این پرسشها، میتوان دو فرضیه اصلی را مطرح کرد که هر یک از منظر تحولات امنیتی افغانستان قابل بررسی است.
آیا فعال شدن جبهههای مخالف طالبان یک روند طبیعی است؟
فرضیه نخست این است که شرایط افغانستان و شیوه حکمرانی طالبان موجب شده است این گروهها به صورت تصادفی و تقریباً همزمان فعالیت خود را آغاز کنند. بر اساس این دیدگاه، تداوم مشکلات اقتصادی، محدودیتهای سیاسی، نبود سازوکارهای مشارکت و افزایش نارضایتی در برخی مناطق، زمینه لازم را برای ظهور جبهههای مخالف طالبان فراهم کرده است. طرفداران این فرضیه همچنین درباره گستردگی جغرافیایی عملیات این گروهها استدلال میکنند که این وضعیت میتواند نتیجه یک کار سازمانی، شبکهسازی تدریجی و هماهنگی میان نیروهای مخالف باشد؛ به بیان دیگر، این جبههها توانستهاند با استفاده از شبکههای محلی، دامنه فعالیت خود را فراتر از محدودههای سنتی گسترش دهند.
اگرچه این فرضیه در نگاه نخست قابل تأمل به نظر میرسد، اما با چالشهای جدی نیز روبهرو است. تجربه چهار سال گذشته نشان داده است که محیط امنیتی افغانستان، تفاوت بنیادینی با دوره جمهوریت دارد. طالبان پس از تسلط بر کابل، برخلاف انتظار بسیاری از ناظران، توانستند ساختارهای اطلاعاتی و امنیتی نسبتاً منسجمی ایجاد کنند و از شکلگیری هستههای متعدد مقاومت جلوگیری کنند. همین امر موجب شده است که حتی شناختهشدهترین جبهههای مخالف طالبان نیز با محدودیتهای گسترده مواجه شوند.
نمونه روشن این وضعیت، جبهه مقاومت ملی افغانستان و جبهه آزادی افغانستان هستند. این دو جبهه که از نظر سابقه تشکیلاتی، رهبران شناختهشده، شبکه انسانی و امکانات، نسبت به سایر گروهها در موقعیت بهتری قرار دارند، هنوز نتوانستهاند هماهنگی لازم را برای اجرای عملیات گسترده و مستمر در ولایتهای مختلف افغانستان ایجاد کنند. دامنه فعالیت آنها عمدتاً محدود به حوزههای مشخص بوده و در بسیاری از موارد نیز تحت فشار شدید نیروهای طالبان قرار گرفته است.
در چنین شرایطی، اینکه گروههایی که تا چند ماه پیش هیچ پیشینه شناختهشدهای در فضای سیاسی و امنیتی افغانستان نداشتند، بتوانند به سرعت ساختار سازمانی ایجاد کنند، در مناطق مختلف کشور عملیات انجام دهند و همزمان در چندین ولایت اعلام حضور کنند، با تجربه تاریخی افغانستان همخوانی چندانی ندارد. از منظر مطالعات امنیتی نیز ایجاد چنین ظرفیتی در مدت کوتاه، بدون برخورداری از حمایتهای مالی، اطلاعاتی و لجستیکی، بسیار دشوار و حتی نزدیک به ناممکن است. به همین دلیل، فرضیه نخست اگرچه قابل طرح است، اما قدرت تبیین محدودی دارد و نمیتواند به تمامی پرسشهای موجود درباره ظهور جبهههای مخالف طالبان پاسخ دهد.

جبهههای مخالف طالبان و فرضیه نقش پاکستان
فرضیه دوم این است که سربرآوردن این گروهها در یک مقطع زمانی مشخص، بیش از آنکه نتیجه تحولات داخلی افغانستان باشد، محصول تشدید تنش میان حکومت طالبان و پاکستان است. این فرضیه بر این پیشفرض استوار است که روابط اسلامآباد و طالبان، برخلاف تصور اولیه، طی سالهای اخیر وارد مرحلهای از اختلافات راهبردی شده است.
پاکستان پس از تقریباً پنج سال تلاش برای مطیع ساختن طالبان، اکنون با واقعیتی متفاوت مواجه شده است. برخلاف انتظار بخشی از ساختار امنیتی پاکستان، حکومت طالبان در موضوعاتی مانند مدیریت مرز دیورند، نحوه برخورد با تحریک طالبان پاکستان (TTP)، روابط با بازیگران منطقهای و برخی ملاحظات سیاست خارجی، استقلال عمل از خود نشان داده است. همین مسئله سبب شده است که بخشی از نهادهای تصمیمگیر در راولپندی نسبت به کارآمدی سیاست پیشین خود دچار تردید شوند.
بر این اساس، میتوان این فرضیه را مطرح کرد که استراتژیستهای پاکستانی به این نتیجه رسیدهاند که یکی از ابزارهای فشار بر حکومت طالبان، استفاده از ظرفیت نظامیان سابق برای ایجاد جبهههای مخالف طالبان است. در همین چارچوب، دست به ساماندهی مخالفان طالبان زدهاند. خبرهای غیررسمی نیز طی ماههای گذشته درباره دعوت پاکستان از گروهها و نظامیان سابق افغان منتشر شده است. هرچند این گزارشها تاکنون به صورت رسمی تأیید نشدهاند، اما همزمانی انتشار آنها با ظهور جبهههای جدید، توجه تحلیلگران را به خود جلب کرده است.
در همین چارچوب، اظهارات عطامحمد نور نیز قابل توجه است. وی در آخرین پیام عید خود اعلام کرد که «همکاری با دیگران خیانت به افغانستان است و من مرتکب این خیانت نخواهم شد.» این جمله، اگرچه به صورت مستقیم از هیچ کشوری نام نمیبرد، اما میتواند نشانهای از آن باشد که برخی گروهها و نظامیان سابق افغان احتمالاً وارد همکاری با پاکستان شدهاند یا دستکم چنین پیشنهادهایی را دریافت کردهاند. اگر این برداشت صحیح باشد، میتوان ظهور همزمان جبهههای مخالف طالبان را در چارچوب رقابتهای منطقهای نیز مورد تحلیل قرار داد.
مجموعه قرائن موجود، از جمله زمان ظهور گروهها، گستردگی ادعایی فعالیت آنها، همزمانی با افزایش تنش میان طالبان و پاکستان و انتشار برخی گزارشهای غیررسمی، سبب میشود که این فرضیه نسبت به فرضیه نخست، از قدرت تبیین بیشتری برخوردار باشد.
برخی از کارشناسان نیز نسبت به این روند هشدار دادهاند. از جمله تمیم عاصی، از مقامات سابق وزارت دفاع افغانستان، در پیامی نوشته است:
«مقدمهچینیها و زمینهسازیها برای برپا کردن یک شر بزرگ دیگر در افغانستان بهوضوح دیده میشود. قدرتهای بزرگ و بازیگران منطقهای، مستقیم یا از طریق قراردادهای خود، شبکهها و نیروهای نیابتی، بار دیگر در پی سربازگیری، صفآرایی و تبدیل افغانستان به میدان رقابتهای خونیناند.»
این هشدار را میتوان فراتر از یک موضعگیری سیاسی ارزیابی کرد. تجربه چهار دهه گذشته نشان داده است که هرگاه رقابت میان قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای در افغانستان تشدید شده، این کشور به میدان جنگهای نیابتی تبدیل شده است. از همین منظر، تحلیل روند فعالیت جبهههای مخالف طالبان بدون توجه به محیط منطقهای، تصویری ناقص از واقعیت ارائه خواهد داد.
مطالب مرتبط
نگاهی به عملکرد جبهههای مخالف طالبان و چرایی تاسیس یک جبهه جدید
بررسی اثربخشی جبهههای مخالف حکومت طالبان
جمعبندی
تحولات ماههای اخیر نشان میدهد که ظهور جبهههای مخالف طالبان صرفاً یک پدیده نظامی نیست، بلکه بخشی از یک روند پیچیده امنیتی و ژئوپلیتیکی است که باید در بستر تحولات داخلی افغانستان و رقابتهای منطقهای تحلیل شود. تجربه پس از سقوط جمهوریت نشان داد که طالبان توانستهاند با ایجاد ساختار امنیتی نسبتاً منسجم، بخش عمده مخالفان مسلح را مهار کنند و تنها دو جبهه اصلی، یعنی جبهه مقاومت ملی افغانستان و جبهه آزادی افغانستان، توانستهاند فعالیت خود را حفظ کنند.
در چنین شرایطی، همزمانی ظهور چند جبهه جدید، فقدان پیشینه شناختهشده آنها و ادعای فعالیت در مناطق مختلف افغانستان، پرسشهایی اساسی درباره منشأ، شیوه سازماندهی و حامیان احتمالی این گروهها ایجاد کرده است. اگرچه فرضیه فعال شدن طبیعی این جبههها قابل طرح است، اما محدودیتهای امنیتی موجود، این احتمال را تا حد زیادی تضعیف میکند. در مقابل، فرضیه ارتباط این روند با تشدید اختلافات میان طالبان و پاکستان و تلاش برخی بازیگران منطقهای برای استفاده از ظرفیت مخالفان طالبان، با شواهد موجود سازگاری بیشتری دارد.
در نهایت، صرفنظر از اینکه کدام فرضیه به واقعیت نزدیکتر باشد، یک نکته روشن است؛ اگر افغانستان بار دیگر به عرصه رقابت نیروهای نیابتی تبدیل شود، نه تنها امنیت داخلی این کشور، بلکه ثبات منطقه نیز با چالشهای تازهای روبهرو خواهد شد. از این رو، رصد دقیق روند فعالیت جبهههای مخالف طالبان و بررسی پیوند احتمالی آنها با تحولات منطقهای، برای درک آینده امنیتی افغانستان ضرورتی انکارناپذیر خواهد بود.















