جمعه 22/ 3 / 1405

بررسی تحولات افغانستان

اعمال محدودیت‌های جدید و تشدید سازوکارهای اجرایی مرتبط با پوشش زنان که منجر به شکل‌گیری اعتراضات هرات گردیده را نمی‌توان صرفا در چارچوب واکنش‌های مقطعی به یک سیاست خاص تفسیر نمود. هرچند سخت‌گیری‌های جدید در حوزه پوشش و حضور اجتماعی زنان به‌عنوان محرک مستقیم اعتراضات هرات شناخته می‌شود، اما می‌توان از این منظر نیز به موضوع نگریست که این رویدادها بر بستری از نارضایتی‌های انباشته، شکاف‌های هویتی، طرد اجتماعی، محرومیت نسبی و تعارضات ساختاری شکل گرفته‌ است.

طبق این دیدگاه، اعتراضات اخیر شهروندان منطقه جبرئیل هرات بیش از آنکه واکنشی لحظه‌ای به یک دستورالعمل حکومتی باشد، بازتابی از فرآیندهای عمیق‌تر اجتماعی و سیاسی است که طی سال‌های اخیر در ساختار جامعه افغانستان شکل گرفته‌ است.

جامعه افغانستان پس از استقرار مجدد طالبان وارد مرحله‌ای از بازآرایی ساختار قدرت شده که این بازآرایی نه‌تنها در حوزه سیاسی، بلکه در عرصه‌های فرهنگی، اجتماعی و هویتی نیز پیامدهای گسترده‌ای به همراه داشته است. تمرکز قدرت با یک قرائت خاص از نظم سیاسی و دینی، موجب محدود شدن فضاهای مشارکت اجتماعی و کاهش امکان حضور گروه‌های متکثر در فرآیندهای تصمیم‌گیری شده است. در چنین شرایطی، سیاست‌های جنسیتی جدید را باید نه به‌عنوان پدیده‌ای منفرد، بلکه به‌عنوان بخشی از سازوکار کلی بازتولید نظم سیاسی و اجتماعی مورد مطالعه قرار داد.

بازتولید ساختار قدرت

یکی از چارچوب‌های نظری مهم برای تحلیل تحولات اخیر افغانستان، نظریه تضاد است. بر اساس این رویکرد، جامعه عرصه رقابت و منازعه میان گروه‌های مختلف بر سر قدرت، منزلت و منابع اجتماعی است. در این نگاه، نظم اجتماعی نتیجه برتری گروه‌هایی است که توانسته‌اند منابع قدرت را در اختیار گرفته و ارزش‌ها و هنجارهای مد نظر خود را در کل جامعه اجرایی سازند.

در افغانستان کنونی، ساختار سیاسی، نمونه‌ای از تمرکز قدرت در دست یک الگوی خاص ایدئولوژیک و سیاسی است. محدودیت‌های اعمال‌شده بر زنان در چنین بستری نه صرفا سیاستی فرهنگی یا مذهبی، بلکه فراتر از یک دستورالعمل رفتاری عمل کرده و به ابزاری برای نمایش و بازتولید نظم مطلوب حاکمیت بدل گردیده است. از این منظر، مناقشه بر سر حجاب یا حضور اجتماعی زنان صرفا درباره نوع پوشش نیست، بلکه پیرامون حق انتخاب، حدود مداخله قدرت در زندگی روزمره و نحوه تعریف جایگاه زنان در ساختار اجتماعی شکل می‌گیرد. به همین دلیل، محدودیت‌های جنسیتی اغلب بار نمادین بالایی پیدا نموده و می‌تواند به یکی از مهم‌ترین عرصه‌های منازعه اجتماعی و سیاسی در جامعه تبدیل شود. کنترل بر پوشش، حضور اجتماعی و نقش‌های جنسیتی زنان را می‌توان به‌مثابه ابزاری برای بازتولید اقتدار سیاسی و مدیریت حوزه عمومی درنظر گرفت.
از این دیدگاه، اعتراضات هرات به محدودیت‌های شدید حجاب زنان نشانه‌ای از تعارضات گسترده‌تر پیرامون توزیع قدرت و امکان مشارکت در جامعه محسوب می‌شود.

تاثیر فاکتور انباشت نارضایتی‌های اجتماعی در اعتراضات هرات

در کنار نظریه تضاد، نظریه محرومیت نسبی نیز چارچوب مهمی برای فهم تحولات اخیر ارائه می‌دهد. بر اساس این نظریه، اعتراضات اجتماعی الزاما در نتیجه فقر مطلق یا بحران‌های اقتصادی شکل نمی‌گیرد، بلکه زمانی بروز می‌نماید که میان انتظارات افراد و واقعیت‌های موجود شکاف معناداری ایجاد شود.

بسیاری از گروه‌های اجتماعی در افغانستان، فارغ از جنسیت، به‌ویژه در دو دهه گذشته، تجربه‌هایی از آزادی مدنی، مشارکت اجتماعی، دسترسی به آموزش، حضور در عرصه عمومی و تعامل با جهان خارج را پشت سر گذاشته‌اند. محدود شدن ناگهانی این فرصت‌ها می‌تواند احساس از دست دادن موقعیت و کاهش منزلت اجتماعی را تقویت نماید. در چنین شرایطی، حتی اگر وضعیت مادی برخی گروه‌ها تغییر اساسی نکرده باشد، ادراک کاهش فرصت‌ها و محدود شدن افق‌های اجتماعی می‌تواند زمینه‌ساز کنش اعتراضی شود.

نقش حاشیه‌نشینی سیاسی در اعتراضات هرات

مفهوم طرد اجتماعی یکی از مهم‌ترین ابزارهای تحلیلی برای فهم وضعیت کنونی افغانستان است. طرد اجتماعی به فرآیندی اشاره دارد که طی آن گروه‌هایی از جامعه به‌تدریج از دسترسی به فرصت‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی محروم می‌شوند.

در شرایطی که کانال‌های رسمی مشارکت سیاسی محدود شده و امکان حضور مؤثر گروه‌های مختلف (قومیت‌ها و زنان) در فرآیندهای تصمیم‌گیری کاهش یافته، بخشی از جامعه ممکن است احساس کند که نه‌تنها در ساختار قدرت نمایندگی نمی‌شود، بلکه اساساً از حوزه عمومی کنار گذاشته شده است. این احساس حذف و حاشیه‌نشینی می‌تواند به شکل‌گیری هویت‌های اعتراضی و تقویت همبستگی درون‌گروهی منجر شود.

در این چارچوب، می‌توان این عامل را نیز در کنار دیگر عوامل از ریشه‌های اعتراضات اخیر و واکنشی به تجربه طردشدگی دانست. برای بخشی از معترضان، مسئله صرفا مخالفت با محدودیت‌های اعمال‌شده علیه زنان نیست، بلکه در لایه‌های زیرین، اعتراض به فرآیندی گسترده‌تر از حذف سیاسی و اجتماعی است. بدین ترتیب، سیاست‌های جنسیتی به نمادی از تجربه کلی طردشدگی تبدیل می‌شود.

این وضعیت زمانی پیچیده‌تر می‌شود که طرد اجتماعی با سایر شکاف‌های موجود در جامعه نیز همپوشانی پیدا کند. در افغانستان، محدودیت‌های اعمال‌شده علیه زنان در بستری رخ داده که پیش از آن نیز شکاف‌های قومی، سیاسی، مذهبی و اجتماعی در آن وجود داشته‌ است. هنگامی که گروه‌های اجتماعی احساس کنند از دسترسی به قدرت، منابع و فرصت‌های عمومی محروم شده‌اند و همزمان سیاست‌های محدودکننده جدید نیز بر زندگی روزمره آنان تأثیر می‌گذارد، احتمال تبدیل نارضایتی‌های پراکنده به اعتراضات جمعی افزایش می‌یابد.

این مسئله به‌ویژه در مورد جامعه شیعه و هزاره افغانستان ابعاد پیچیده‌تری پیدا می‌کند. هرچند برخی گروه‌ها و چهره‌های وابسته به این جامعه با حکومت فعلی همکاری داشته‌اند، اما تجربه تاریخی تبعیض، تفاوت‌های مذهبی با ساختار حاکم، نگرانی‌های امنیتی، کاهش سهم در ساختار قدرت و محدودیت در بهره‌مندی از حقوق اساسی شهروندی، زمینه‌هایی را فراهم نموده که بخشی از نارضایتی‌های اجتماعی در میان این جامعه شکل گیرد، زیرا زمانی که افراد یا گروه‌ها خود را فاقد توانایی لازم برای تأثیرگذاری بر تصمیمات سیاسی و اجتماعی بدانند و شهروندان احساس کنند ابزارهای مؤثر مشارکت را در اختیار ندارند و صدای آنان در فرآیندهای تصمیم‌گیری شنیده نمی‌شود، احساس بی‌قدرتی در جامعه متبلور خواهد گردید.

در افغانستان کنونی، تمرکز شدید اقتدار سیاسی و محدود بودن نهادهای میانجی سبب شده است که بخش‌هایی از جامعه احساس کنند امکان تغییر سیاست‌ها از طریق سازوکارهای رسمی وجود ندارد که چنین وضعیتی از یک سو می‌تواند به انفعال سیاسی منجر شود و از سوی دیگر زمینه شکل‌گیری اعتراضات نمادین را فراهم سازد، هرچند اعتراضات نمادین معمولاً با هدف تغییر فوری ساختار قدرت شکل نمی‌گیرد، بلکه تلاش بر این دارد تا نارضایتی‌های پنهان را آشکار ساخته و هویت جمعی معترضان را بازتعریف نماید. در چنین شرایطی، اعتراضاتی که از حوزه جنسیت آغاز می‌شود، می‌تواند به مطالبات گسترده‌تری همچون هویت قومی، مشارکت سیاسی، برابری شهروندی و عدالت اجتماعی پیوند بخورد.

اعتراضات هرات
محدودیت‌های جدید علیه زنان را می‌توان محرک نهایی فرآیندی اعتراضات هرات دانست اما چنین تحولاتی محصول برهم‌کنش مجموعه‌ای از عوامل ساختاری در افغانستان تحت حاکمیت طالبان هستند.

از سویی همزمانی اعتراضات هرات با نشست‌ها و رایزنی‌های بین‌المللی مرتبط با افغانستان نیز دارای اهمیت قابل توجهی است. در چنین مقاطعی، بازیگران مختلف تلاش می‌کنند روایت خود از وضعیت افغانستان را در عرصه جهانی برجسته سازند. اعتراضات اجتماعی در این چارچوب صرفا یک رخداد داخلی نیست، بلکه بخشی از رقابت گسترده‌تر بر سر تعریف واقعیت سیاسی افغانستان محسوب می‌شود. گروه‌های معترض، رسانه‌های بین‌المللی، نهادهای حقوق بشری و حکومت هر یک می‌کوشند برداشت خاص خود را از وضعیت موجود تثبیت کنند. از این منظر، اعتراضات دارای کارکردی دوگانه هستند؛ از یک سو بیانگر نارضایتی‌های داخلی‌اند و از سوی دیگر در میدان رقابت‌های گفتمانی بین‌المللی نقش ایفا می‌کنند و در این میان نقش رسانه و فضای مجازی نیز حائز اهمیت است. زیرا در جوامع معاصر، اهمیت یک رویداد صرفا از طریق تعداد مشارکت‌کنندگان یا گستره میدانی آن تعیین نمی‌شود، بلکه نحوه بازنمایی آن در رسانه‌ها نیز نقش تعیین‌کننده‌ای دارد.

رسانه‌های بین‌المللی، شبکه‌های اجتماعی و فعالان دیجیتال به‌ویژه در موضوعاتی مانند حقوق زنان و حقوق اقلیت‌ها، ظرفیت بالایی برای برجسته‌سازی رویدادها دارند. از این رو، ممکن است میزان توجه رسانه‌ای به یک اعتراض بسیار بیشتر از گستره واقعی آن در میدان اجتماعی باشد. این وضعیت را می‌توان در قالب شکاف میان واقعیت اجتماعی و بازنمایی رسانه‌ای توضیح داد. در چنین شرایطی، تصویر شکل‌گرفته در فضای مجازی الزاما معادل وزن واقعی یک پدیده در جامعه نیست. با این حال، این برجسته‌سازی رسانه‌ای خود می‌تواند پیامدهای سیاسی و اجتماعی مهمی ایجاد کند؛ از جمله جلب توجه افکار عمومی جهانی، تقویت همبستگی‌های فراملی و افزایش فشار بر حکومت‌ها.

مطالب مرتبط
ابعاد و اهمیت ناآرامی‌های بدخشانِ افغانستان

جمع‌بندی

در نهایت تحولات اخیر افغانستان را نمی‌توان صرفاً به سخت‌گیری‌های جدید علیه زنان یا اعتراضات پراکنده در برخی مناطق تقلیل داد. این رویدادها از جمله اعتراضات هرات، محصول برهم‌کنش مجموعه‌ای از عوامل ساختاری شامل تمرکز قدرت، شکاف‌های قومی، محرومیت نسبی، طرد اجتماعی، احساس بی‌قدرتی سیاسی و الگوهای جدید بازنمایی رسانه‌ای هستند. محدودیت‌ علیه زنان را می‌توان محرک نهایی فرآیندی دانست که ریشه‌های آن در تحولات عمیق‌تر جامعه افغانستان قرار دارد. در این میان، بخشی از جامعه که خود را در موقعیت حاشیه‌ای یا طردشده احساس می‌کند، این سیاست‌ها را نه صرفا به‌عنوان محدودیت‌های جنسیتی، بلکه به‌عنوان نمادی از روند گسترده‌تر حذف اجتماعی و سیاسی تفسیر می‌نماید.

با وجود این، ساختار قدرت در افغانستان به گونه‌ای است که اعتراضات، حتی در صورت استمرار، لزوما به تغییرات فوری در سیاست‌های حاکمیت منجر نخواهند شد. از این رو، اهمیت اصلی این رخدادها را باید نه در تأثیر کوتاه‌مدت آنها بر تصمیمات حکومت، بلکه در آشکار ساختن شکاف‌های اجتماعی، بازتعریف هویت‌های جمعی و استمرار منازعات نمادین پیرامون قدرت، جنسیت و قومیت در افغانستان معاصر جستجو نمود. لذا چنین سبکی از حکمرانی که صرفا یک قومیت خاص در راس با طرد کردن دیگر اقوام سعی در تثبیت قدرت داشته باشد عملا در طولانی مدت موفقیت آمیز نبوده چنانچه تاریخ حکمرانی در افغانستان نیز موید این امر می‌باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات