بررسی تحولات افغانستان
ونزوئلا کشوری با منابع عظیم نفت و موقعیت ژئوپلیتیکی مهم، ناگهان هدف مداخله نظامی آمریکا قرار گرفت و در اقدامی عجیب، نیکلاس مادورو رئیس جمهور آن طی توسط نظامیان آمریکایی ربوده و به خاک آمریکا منتقل شد. این اقدام دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا که با هدف تغییر رژیم در ونزوئلا و اعمال نفوذ در حاکمیت آینده کاراکاس صورت گرفت، یک بار دیگر ناکارآمدی قوانین و حقوق بینالملل را به اثبات رساند و نشان داد که قانون حاکم بر جهان امروزی بیشتر مبتنی بر زور است.
24 سال پیش افغانستان شاهد اقدام مشابهی بود. در سال ۲۰۰۱، آمریکا، به بهانه مبارزه با تروریسم و با هدف تغییر رژیم به افغانستان لشکرکشی کرد و حکومت اول طالبان را سرنگون ساخت. بررسی پرونده افغانستان که نمادی کامل از شکست برنامه تغییر رژیم و روی کار آوردن حاکمیتی دست نشانده است، درسهای ارزشمندی درباره هزینههای مداخله و تغییر رژیم ارائه میدهد.
هزینههای انسانی و امنیتی تغییر رژیم
حمله آمریکا به افغانستان پس از حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، با شعار مبارزه با تروریسم آغاز شد. این مداخله نظامی گسترده شامل بمبارانهای شدید، حملات زمینی و تغییر سریع حکومت بود. صدها هزار نفر کشته و میلیونها نفر آواره شدند. آمریکا با امید به ایجاد حکومت دستنشانده و تثبیت امنیت، وارد افغانستان شد، اما تجربه نشان داد که صرف میلیاردها دلار هزینه و حتی حضور نظامی طولانیمدت نمیتواند ثبات و رفاه را تضمین کند. جنگ طولانیمدت طالبان با نظامیان ناتو به رهبری آمریکا، سرانجام آمریکا را واداشت تا با ذلت از افغانستان خارج شود و حاکمیت مجددا در اختیار طالبان قرار گرفت. پرونده افغانستان به وضوح نشان میدهد که تغییر رژیم و مداخلهگری نظامی در امور سایر کشورها، سیاستی شکست خورده است.
نگاهی به وضعیت عراق، افغانستان، لیبی و سوریه که طی دو دهه اخیر با حملات نظامی یا پشتیبانی سیاسی-امنیتی آمریکا، در معرض تغییر رژیم قرار گرفتهاند، گویای بیثباتی طولانیمدت، جنگ داخلی، دهها هزار کشته و زخمی و آوارگی میلیونها انسان از سرزمین مادریشان است.
با این تجربه تیره و تار از مداخلات نظامی آمریکا در دیگر کشورها، دور از انتظار نیست که ونزوئلا هم سرنوشت تلخی را پیش رو داشته باشد.

نقش عنصر مقاومت در برابر مداخلهگری آمریکا
مداخله نظامی یا فشار سیاسی بدون درک عملی از بافت تاریخی، ظرفیتهای داخلی و اراده مقاومت مردمی کشورها، اغلب نه تنها به اهداف از پیش تعیینشده دست نمییابد، بلکه به پیامدهای منفی و بلندمدتی دامن میزند که ثبات منطقهای را تهدید میکند. نمونه بارز این شکست را میتوان در افغانستان مشاهده کرد؛ جایی که پروژه طولانی و پرهزینه آمریکا برای دولت-ملتسازی و تاسیس حکومتی با نسخه خارجی، در نهایت به فروپاشی ساختارهای دولتی، بحران انسانی فاجعهبار و نارضایتی عمیق عمومی انجامید و صحنه را برای بازگشت طالبان آماده کرد.
در مورد ونزوئلا، برخی اعتراضات اولیه به ربودن نیکلاس مادورو نشان میدهد ممکن است آمریکا در این کشور آمریکای لاتین با مقاومت مردمی مواجه شود. مادورو، با وجود چالشهای عظیم، توانسته بود با تحریک احساس ملیگرایی در برابر دستدرازی آشکار به حاکمیت و منابع ملی (به ویژه نفت)، نه تنها دوام بیاورد، بلکه نیروهای وفادار به حکومت را در مواجهه با تهدید خارجی بسیج کند. اگر آمریکا آنگونه که ترامپ گفته است، در صدد تصرف ذخایر نفت ونزوئلا برآید، احتمال شکلگیری اعتراضات مدنی و حتی مسلحانه وجود دارد.
افغانستان و ونزوئلا؛ دو الگوی متفاوت، یک نتیجه مشترک
به رغم این که هر دو کشور افغانستان و ونزئولا هدف تغییر رژیم قرار گرفتند اما این الگو تفاوتهایی دارد. در افغانستان، آمریکا مداخله را با بهانه مبارزه با تروریسم توجیه کرد، اما همزمان اهداف ژئوپلیتیکی نیز نقش مهمی داشت. اما در ونزوئلا، ترامپ به صراحت هدف خود را تصاحب منابع نفتی استراتژیک اعلام کرد و کمتر از شعارهای حقوق بشری استفاده نمود. به عبارت سادهتر، افغانستان یک هدف امنیتی و ژئوپلیتیکی بود اما ونزوئلا یک هدف ژئواکونومیکی است. ترامپ که از بدو روی کار آمدن، با نگاه اقتصادی به سیاست مینگرد، ونزوئلا را طعمه مناسبی برای شکار زیر نظر داشت.
این تغییر در الگوی مداخله یک واقعیت دیگر را هم نشان میدهد. آمریکای ترامپ اکنون بدون ترس از افکار عمومی جهانیان، نیت و هدف واقعی خود را بیان میکند. علاوه بر این که واضح از اهداف خود درباره صنوعت نفت و ونزوئلا میگوید، به وضوح بیان میدارد که ایالات متحده این کشور را تا زمانی که بتواند یک انتقال قدرت امن، مناسب و سنجیده را انجام دهد، اداره خواهد کرد. این ادبیات بیانگر آن است که آمریکا دیگر نگران نیست که دیگر کشورها و مجامع بینالمللی نسبت به سیاست آن کشور در قبال ونزوئلا چه قضاوتی میکنند و به همین دلیل نیت خود را بیان میکند. این واقعیت نشان میدهد که سیاست بینالملل وارد مرحله جدیدی شده است که ساختارهای سنتی جامعه بینالملل در سایه زور و قدرت به حاشیه رانده شدهاند.
درسهایی که مخالفان حکومتها نباید نادیده بگیرند
درس اصلی از مداخلهگری و تجاوز آمریکا به دیگر کشورها این است که تکیه بر مداخله خارجی یا انتظار حمایت دائمی از آنان اشتباه محض است. همانطور که تجربه نشان داده، حتی حضور نظامی گسترده و دولتهای دستنشانده نمیتواند ثبات را تضمین کند. در مقابل، مقاومت داخلی، ظرفیتهای بومی و ایجاد وفاق ملی، نقش حیاتی در حفظ استقلال و کاهش آسیبهای ناشی از فشار خارجی دارد.
درس دوم که درک آن برای مخالفان حکومتها مفید است، این میباشد که مخالفان مادورو علیرغم امید به حمایت آمریکا و حتی حمایت از حمله نظامی به ونزوئلا، موفق به تسلط بر کشور نشدند. این واقعیت هشداری است برای مخالفان حکومتها که وابستگی یا چشم امید به آمریکا نتیجهبخش نخواهد بود. آمریکا در مقاطع مختلف ثابت کرده است که فقط به منافع خود مینگرد و نزدیکترین متحدان خود را برای منافع ملی آمریکا قربانی خواهد کرد. اشرف غنی رئیس جمهور سابق افغانستان قربانی همین بازی شد.
سومین درس، کشته، زخمی و آواره شدن مردم کشور مورد تجاوز است. برای درک این تلفات کافی است بدانیم در جنگ افغانستان به طور کلی 174000 نفر کشته شدند و میلیونها نفر افغانستان را ترک کردند. بعد از حمله آمریکا به عراق و افغانستان، آمار پناهندگان این دو کشور به کشورهای منطقه و اروپایی رشد چشمگیری نسبت به قبل داشته است. مداخلهگری آمریکا در دیگر کشورها به ویژه از طریق نظامی و بهخصوص زمانی که با تغییر رژیم همراه گردد، مصائب انسانی زیادی را به همراه دارد.
مطالب مرتبط
سیاست متضاد آمریکا در قبال حکومت جولانی و حکومت طالبان
رفتارشناسی آمریکا در قبال حکومت طالبان
جمعبندی
مقایسه مداخلات آمریکا در افغانستان و فشارها علیه مادورو در ونزوئلا نشان میدهد که تغییر رژیم توسط قدرتهای بزرگ لزوماً به ثبات و رفاه نمیانجامد. تجربه افغانستان نمونهای از هزینههای انسانی و اقتصادی است و به نظر میرسد که ونزوئلا هم در همین مسیر قرار گرفته است. رفتارشناسی آمریکا به در دوران ترامپ نشان میدهد که قوانین و حقوق بینالملل در سایه زور و قدرت جایگاهی ندارند و سازمانهای بینالمللی مانند سازمان ملل و شورای امنیت محلی از اعراب در این مواقع ندارند. نادیده گرفته شدن مخالفان مادورو از سوی ترامپ که در حقیقت چشم به تصاحب قدرت پس از مادورو داشتند، این نکته کلیدی را میرساند که تکیه بر مداخله خارجی یا امید به حمایت قدرتهای جهانی نتیجهبخش نخواهد بود. دیپلماسی هوشمند، مشروعیت داخلی و مدیریت واقعبینانه بحرانها، ابزارهای کلیدی برای حفظ ثبات و استقلال ملی هستند.















