بررسی تحولات افغانستان
مراسم تشییع پیکر رهبر شهید ایران آیتالله سید علی خامنهای (ره)، به صحنهای برای نمایش باورهای یک ملت تبدیل شد. حضور میلیونی مردم در آیین تشییع شهید آیتالله خامنهای (ره)، فارغ از انسجام اجتماعی و همدلی، بر استمرار یک گفتمان تاکید داشت؛ شعارهای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل»، در کنار پرچمهای سرخ که در فرهنگ اسلامی نماد شهادت، مقاومت و مطالبه انتقام تلقی میشوند، نشان داد که بخش بزرگی از شرکتکنندگان، این مراسم را فقط یک سوگواری نمیدانند، بلکه آن را تجدید بیعت با آرمانهایی میبینند که طی دهههای گذشته در سیاست داخلی و خارجی جمهوری اسلامی نقش محوری یافته است. برای مخاطب افغانستانی اما شاید مهمتر از ابعاد این مراسم، این پرسش مطرح باشد که میراث فکری رهبر فقید ایران برای افغانستان و مردم این کشور چیست و این میراث فکری، چه تأثیری بر روابط دو ملت داشته و خواهد گذاشت.
امتگرایی و نظم منطقهای در میراث فکری رهبر فقید ایران
برای درک جایگاه افغانستان در منظومه فکری رهبر فقید ایران، باید ابتدا به مختصات آن در بُعد سیاست خارجی نظر افکند. شهید آیت الله خامنهای (ره)، در زمینه سیاست خارجی به فراتر از مرزهای ملی میاندیشید و جهان اسلام را یک کل به همپیوسته تصور میکرد. در این منظومه فکری، مسئله فلسطین دال مرکزی بود اما افغانستان به دلیل اشتراکات عمیق دینی، زبانی و میراث مشترک تمدنی، از جایگاهی ممتاز برخوردار بود. نکته کلیدی این بود که ایشان تعامل با افغانستان را نه یک ضرورت تاکتیکی، که یک سرمایهگذاری استراتژیک برای آینده نظم منطقهای میدانست.
رهبر فقید ایران معتقد بود که توطئههای تفرقهافکنانه بیگانگان، تنها با اتکا به این اشتراکات ریشهکن میشود. از این منظر، دیدگاه رهبر ایران درباره افغانستان، هرگز یک سیاست انفعالی یا واکنشی نبود، بلکه پروژهای فعال برای بازتعریف نقش این کشور در معادلات جدید آسیایی محسوب میشد.

تفکیک راهبردی ملت از حاکمیت و مدیریت بحرانها
اگر بخواهیم یک اصل محوری در دیدگاه رهبر فقید ایران درباره افغانستان را شناسایی کنیم، آن «مردمگرایی در سیاست خارجی» است. رهبر فقید ایران در یکی از بیانات خود با صراحت تمام اعلام کرد که مداخلات خارجی برای تعیین سرنوشت افغانستان، ریشه اصلی فقر، عقبماندگی و بحرانهای مزمن این کشور است. به باور وی، مردم افغانستان با آن پیشینه فرهنگی ژرف و استعدادهای خدادادی، هرگز نیازمند قیم مقتدر از بیرون نیستند، بلکه حق دارند که آینده خود را بدون تحمیل بیگانگان رقم بزنند. این نگاه، در مقاطع حساس تاریخی، به یک چارچوب عملی برای مدیریت بحران تبدیل شد. نمونه بارز آن، بحران سال ۱۳۷۷ شمسی و حادثه کنسولگری ایران در مزار شریف بود بود که با مداخله صریح و هوشمندانه رهبری، ایران را از ورود به باتلاقی بینهایت پرهزینه بازداشت و نشان داد که تدبیر بر تکانه ترجیح دارد. سالها بعد از این واقعه، برخی از فرماندهان نظامی ایران، از این تدبیر به عنوان سرمایهای بزرگ برای نظام یاد کردند.
پس از بازگشت مجدد طالبان به قدرت در سال 1400، این چارچوب دوباره به کار آمد؛ جایی که رهبر فقید ایران در نخستین سخنرانی پس از آن رویداد، بهروشنی تفکیک قائل شد: «دولتها میآیند و میروند، آن که باقی میماند ملت افغانستان است». این جمله، نه یک شعار، بلکه یک دکترین شد؛ بدین معنا که روابط رسمی ایران با هر حاکمیتی، تابع رفتار متقابل آن حاکمیت است، اما تعامل با مردم، خط قرمز ناگسستنی باقی میماند. به این ترتیب، دیدگاه رهبر ایران درباره افغانستان، راهی میانه بین مداخلهگری و انفعال ارائه داد؛ راهی که منافع ملی ایران را با احترام به حاکمیت همسایه پیوند میزد.
دیدگاه رهبر فقید ایران درباره پیوندهای فرهنگی و انسانی با افغانستان
در کنار تحلیلهای سیاسی و راهبردی، ژرفترین لایه این دیدگاه، توجه به سرمایههای نرم همزیستی دو ملت است. رهبر فقید ایران، خود، سالها در خراسان زیسته بود و با حضور طلاب و مهاجران افغانستانی در مشهد، از نزدیک با مصائب و توانمندیهای این مردم آشنا شده بود. این شناخت میدانی، به ایشان امکان داد که سیاست «تعامل حداکثری با ملت افغانستان» را در دستور کار قرار دهد، حتی در دورههایی که روابط سیاسی با کابل دچار تیرگی بود. تجلی عینی این رویکرد را میتوان در مراسم سالانه شعرخوانی نیمه رمضان مشاهده کرد که در آن، شاعران برجسته اهل افغانستان نظیر محمدکاظم کاظمی حضوری پررنگ داشتند و اشعار خود را در محضر رهبر فقید قرائت میکردند.
کاظمی توصیف کرده است که این حضور، نه فقط برای جامعه ادبی، که برای افکار عمومی ایران نیز پیام داشت و نشان میداد که مهاجران افغانستانی، صرفا یک جمعیت پناهنده نیستند، بلکه بخشی از نخبگان فرهنگی این پهنه تمدنی به شمار میروند. این رویکرد، در تقابل با روایتهای امنیتی و حذفی قرار میگرفت و الگویی از دیپلماسی عمومی را ترسیم میکرد که بر «ما»های فرهنگی تأکید دارد، نه بر «آن»های سیاسی. علاوه بر این، تأکید ایشان بر «نگاه به شرق»، نشان از عزمی جدی برای نهادینهسازی این پیوندها در سطح مردمی داشت. به عبارت دیگر، دیدگاه رهبر ایران درباره افغانستان، نه در پشت میزهای دیپلماتیک، که در کوچههای مشهد و هرات، در اشعار حافظ و بیدل، و در سفرههای مشترک افطار ریشه داشت.
مطالب مرتبط
مراسم وداع با رهبر ایران؛ پیام حضور طالبان و مخالفان برای افغانستان
نگاه طالبان به ایران در سایه تنش تهران با آمریکا و اسرائیل
جمعبندی
آیین باشکوه تشییع در تهران، اگرچه نمایشی مقتدرانه از همبستگی ملی و پاسخ به ترور چهرههای ارشد بود، اما برای ناظر افغانستانی، تداعیگر میراثی است که فراتر از شعارهای لحظهای، راهبردهایی ماندگار برای همسایگی ارائه میدهد. اولین رکن این میراث، تأکید بر «حق تعیین سرنوشت» است که مداخلات خارجی را عامل اصلی عقبماندگی افغانستان میداند و ملت را اصل و حاکمیتها را فرع تلقی میکند. دومین رکن، «عقلانیت بحرانزدایی» است که ایران را از تنشهای پرهزینه در دو مقطع حساس نجات داد و نشان داد که منافع راهبردی، بیش از هیجانات، نیازمند تدبیر بلندمدت است. و سومین و عمیقترین رکن، «اولویت پیوندهای فرهنگی و انسانی» بر روابط صرفا دولتی است؛ رویکردی که در آن، شاعر افغانستانی در محفل رهبر، همتراز با شاعر ایرانی جلوه میکند و مرزها در برابر ادبیات مشترک رنگ میبازند.
برای مردم افغانستان که همواره در گرداب سیاستهای قدرتهای بزرگ دستبهگریبان بودهاند، این دیدگاه میتواند چراغی برای خروج از بنبست فعلی باشد؛ چراغی که بر «خودی» بودن، بر «همریشهگی» و بر «بازسازی اعتماد» تأکید دارد. اکنون که آن رهبر سفر کرده است، وظیفه روشنفکران و سیاستمداران دو سوی مرز است که این میراث را از حافظه تاریخی به سیاست عملی تبدیل کنند؛ سیاستی که در آن، آینده افغانستان نه در نیویورک و لندن، که در مشترکات فرهنگی هرات و مشهد، در پیوندهای تهران و کابل، و در اراده مردم این دو سرزمین رقم بخورد.















