بررسی تحولات افغانستان
رخداد سقوط موقت ولسوالی یفتل در بدخشان و چند روز بعد، ورود مهاجمان از مسیر چترال پاکستان و وقوع درگیری در ولسوالی زیباک، صرفاً مجموعهای از عملیاتهای نظامی پراکنده نیست؛ بلکه نشانهای از راهبرد پاکستان علیه طالبان و تلاشی برای بازتعریف موازنه قدرت در افغانستان است. این تحولات را میتوان حلقهای از زنجیره دیرپای مداخلات اسلامآباد در افغانستان دانست؛ الگویی که بر یک اصل ثابت استوار بوده است: هرگاه حکومت مستقر در کابل از خطمشی مطلوب راولپندی فاصله گرفته، ابزار مخالفان مسلح برای اعمال فشار، وادارسازی یا حتی تضعیف آن فعال شده است. این الگو از دوران جمهوری محمد داوودخان تا حکومت کمونیستی، دولت مجاهدین، نظام جمهوری و اکنون در قبال طالبان، با اشکال متفاوت تکرار شده است. این یادداشت با تمرکز بر چرایی انتخاب بدخشان، نقش قومیتها، اهداف امنیتی و اقتصادی و مصونیت تاریخی پاکستان در برابر واکنشهای بینالمللی، ابعاد این راهبرد را بررسی میکند.
چرایی احیای سنت تاریخی: از همخونی تا سرناسازگاری طالبان
پارادوکس رفتاری طالبان و پاکستان ریشه اصلی این تقابل است. طالبان که در دو نوبت (۱۹۹۶ و ۲۰۲۱) با حمایت پاکستان به قدرت رسید، همواره به عنوان «سرمایه راهبردی» اسلامآباد علیه نفوذ هند تعریف میشد. اما پس از استقرار کامل در کابل، رفتار و رویکرد طالبان در مسیر استقلال در سیاست خارجی تغییر کرد. نحوه برخورد کابل با تحریک طالبان پاکستان (TTP) و نزدیک شدن طالبان به هند، اصول «عمیق استراتژیک» پاکستان را نقض کرد. برای راولپندی یک افغانستان مستقل که از طریق خاک خود به هند و آسیای میانه متصل شود برابر با محاصره استراتژیک پاکستان است. از این رو، پاکستان با فعالسازی «کارت شورش» گروههای مخالف طالبان به کابل و قندهار هشدار صادر کرد که اگر چه آنها را به قدرت رسانده اما میتواند با همین ابزار آنها را تضعیف یا ساقط کند.
معماری عملیات؛ چرا بدخشان و چترال؟
انتخاب بدخشان به عنوان صحنه عملیات حاصل یک محاسبه دقیق راهبردی است و بر سه رکن اساسی استوار است: بعد جغرافیایی و عقبه لجستیکی؛ بدخشان در همسایگی با منطقه چترال پاکستان قرار دارد. گذرگاههای ناهموار هندوکش به مهاجمان امکان عقبنشینی سریع به مناطق امن پاکستان را میدهد و بار تأمین لجستیکی (سلاح و نیرو) را بر دوش جغرافیای طبیعی منطقه میاندازد. این الگو مشابه حمایت پاکستان از مجاهدین و جنگ کشمیر است. هدف قرار دادن هسته قومی شمال شرق؛ بدخشان با بیش از نود درصد جمعیت تاجیک و ازبک نقطه مقابل انحصار قومی طالبان (پشتونمحور) است.
عملیات در این منطقه پیام قومی-سیاسی روشنی دارد «در برابر سیاستهای تبعیضآمیز کابل ما از اقوام محروم حمایت میکنیم.». پاکستان با تقویت گروههای تاجیکتبار (جبهه آزادی، سپاهیان میهن و احتمالاً در آینده نزدیک جبهه مقاومت) تلاش میکند جبهه دومی در شمال شرق بگشاید که میتواند به تخار، قندوز، اندراب و پنجشیر سرایت کند و افغانستان را به چندین منطقه بحرانزده تقسیم نماید. فشار بر کریدورها و معادن؛ بدخشان دروازه پروژههای کلان اقتصادی است. کریدور واخان (که برای اتصال چین به افغانستان حیاتی است) از این مسیر عبور میکنند. ناامنسازی این منطقه یعنی مختل کردن سرمایهگذاریهای زیرساختی و منزویسازی افغانستان. همچنین معادن غنی طلا و لاجورد بدخشان میتوانند به «صندوقهای جنگ» برای مخالفان تبدیل شده و استقلال مالی آنها را از حمایت مستقیم پاکستان تضمین کنند که این خود به معنای کاهش هزینههای مادی اسلامآباد است.

گزینش گروههای نیابتی؛ چرا تاجیکتباران و نه داعش؟
یکی از هوشمندانهترین وجوه استراتژی پاکستان انتخاب دقیق بازیگران محلی است. اسلامآباد به خوبی میداند که استفاده از داعش یک «خط قرمز» بینالمللی (به ویژه برای امریکا) است و میتواند موجبات اقدامات تلافیجویانه علیه خود پاکستان را فراهم آورد. همچنین داعش از پایگاه اجتماعی قابل قبولی در میان تودههای مردم افغانستان برخوردار نیست. در مقابل گروههای تاجیکتبار مخالف پاکستان که شعارهای «آزادی، دموکراسی و حقوق بشر» سر میدهند دارای مشروعیت نسبی در افکار عمومی غرب هستند. پاکستان با حمایت از این گروهها «پوشش قابل قبول» برای مداخله خود ایجاد میکند تا بتواند ادعا کند که از مبارزات مشروع علیه سرکوب طالبان حمایت میکند نه اینکه عامل بیثباتی است. این یک تغییر تاکتیکی از «بازی خشن» به «بازی هوشمند» در جنگ نیابتی است.
راهبرد پاکستان علیه طالبان؛ از فشار فوری تا هژمونی بلندمدت
اهداف پاکستان از این عملیات را میتوان در سه سطح تحلیل کرد. هدف کوتاهمدت (فشار فوری) نشان دادن آسیبپذیری طالبان و وادار کردن آن به عقبنشینی از مواضع خود در قبال تیتیپی و هند و قبول پیمانهای امنیتی با پاکستان است. این یک میانبر برای تغییر رفتار طالبان بدون نیاز به گفتوگوی مستقیم است. هدف میانمدت (ناامنسازی اقتصادی) است که با گسترش دامنه ناامنی به ولایات شمالی، جذابیت سرمایهگذاری خارجی در افغانستان را مختل کند و اقتصاد وابسته به ترانزیت را فلج کند. یک افغانستان فقیر و وابسته در سیاست خارجی مطیعتر خواهد بود. هدف بلندمدت تداوم هژمونی پاکستان است که هرگز یک افغانستان قوی و متمرکز را برنمیتابد. در چنین وضعیتی پاکستان مانند گذشته، نقش محوری را ایفا کرده و به عنوان ضامن امنیت و میانجی ظاهر میشود در حالی که سایر بازیگران ناچار به هماهنگی با اراده راولپندی خواهند بود.
واکنشپذیری بینالمللی و مصونیت تاریخی پاکستان
جسارت پاکستان در انجام این اقدامات علیرغم نظارت جهانی نشاندهنده یک باور ریشهدار است. تاریخ ثابت کرده که فشارهای دیپلماتیک امریکا یا شورای امنیت هرگز نتوانسته است استراتژی عمیق پاکستان را تغییر دهد. در طول بیست سال حضور امریکا (۲۰۰۱-۲۰۲۱)، پاکستان علیرغم دریافت میلیاردها دلار کمک نظامی، همزمان از طالبان حمایت کرد. این دوگانگی رفتاری نشاندهنده تقدم «منافع حیاتی» پاکستان بر هرگونه تعهد بینالمللی است.
مطالب مرتبط
جبهههای مخالف طالبان؛ چرا گروههای جدید در افغانستان فعال شدند؟
ابعاد و اهمیت ناآرامیهای بدخشانِ افغانستان
جمعبندی
تحولات بدخشان را نمیتوان صرفاً یک درگیری محلی یا عملیات محدود نظامی دانست. آنچه در این ولایت و احتمالاً در سایر مناطق شمال و شمالشرق افغانستان در حال شکلگیری است، در چارچوب راهبرد پاکستان علیه طالبان برای اعمال فشار بر کابل قابل تحلیل است؛ راهبردی که با بهرهگیری از گروههای مخالف، ناامنی را به ابزاری برای تغییر رفتار طالبان در حوزه سیاست خارجی و امنیتی تبدیل میکند. در این چارچوب، بدخشان نه هدف نهایی، بلکه نقطه آغاز فشاری چندلایه بر طالبان و پروژههای ژئوپلیتیکی افغانستان است.
طراحی اسلامآباد بر این فرض استوار است که ناامنی کنترلشده، مانع از شکلگیری یک افغانستان مستقل و برخوردار از ظرفیتهای ترانزیتی و اقتصادی خواهد شد. با این حال، تداوم چنین راهبردی تنها به رفتار طالبان وابسته نیست؛ واکنش کشورهای منطقه، رقابت قدرتهای فرامنطقهای و توان کابل در مدیریت این چالش تعیین خواهد کرد که آیا بدخشان به آغاز زنجیرهای از بحرانهای امنیتی تبدیل میشود یا این الگو، مانند برخی تجربههای گذشته، با موانع داخلی و منطقهای روبهرو خواهد شد.















